هست؟
جدیدا شندم یک زنی خودش و پسرش رو کشته . از خودم پیرسم چرا این کارو کرده و بعد جویا میشوم که به دلیل فقر و بدبختی. پس چرا کسی نبود که کمکش کنه؟ و باز این حرف خود شرم زده میشوم و میگویم اگر نماز نخوانم در ان دنیا به جهنم میروم و خنده ام میگیرد و میگویم اخه دیوانه تو که به وجود خدا شک داری پس چرا فکر بهشت و جهنم میکنی/؟ و با خودم فکر میکنم راستی من که اینقدر به فکر بهشت و جهنمم پس حتما درونم هم میگویم که خدایی هست اما این نشونه هایی که معمام میگفتن و پدرم میگفت برام فانع کننده نیست شاید از اول این کوه و دریا و دشت بوده و ما از یک سلول به وجود امده بودیم. اما چطور یعنی دو سلول؟ یکی مرد و دیگری زن؟ چطور داشنمندا با بررسی بر اسکلت چند حیوان که شبیه انسان و کمی شبیه میمون هستن میگویند شاید این مادر ما بوده پس ادم؟ حوا چه؟ آیا قضیه ی شیطان واقعیست ایا ادم و حوایی بودند که از بهشت اخراج شوند/؟ و معلمشان با در نظر گرفتن یک تنبیه بزرگ تا سال های سال ان ها را راه ندهد؟
و گوشیم زنگ میخورد . گوشیم را از جیبم در می اورم میبینم دوستم هست. الان حوصله ی حرف زدن با اورا ندارم و گوشی را خاموش میکنم و روبه رویم میبینم که یک پسر بچه ای افتاده روی زمین و کمی دست و پایش خاکی شده و چرخش هم کنارش افتاده با خودم میگویم چرا خدا از او محافظت نکرد او که بچه ای بیش نبود؟.
و از کنارش رد میشوم و نیم نگاهی بهش میکنم که با تعجب به من مینگرد و راهم را ادامه میدهم و کوچه به پایان مرسد و وارد پیاده رو و خیابان میشوم. دنیای جدید. دلم راضی نمیشود و گوشیم را از جیبم در می اورم و روشنش میکنم و زنگ به دوستم میزنم و تصمیم میگیریم هنگام حرف زدن با او به ان طرف خیابان بروم و در پارک چند دقیقه ای بنشینم
ـ الو
ـ بله بفرمایین
ـ ببخشید گوشیتو قطع کردم
ـ تویی دیوونه بابا چرا جواب نمیدی خنگول؟
ـ ببخشید
ـ راستی تصمیم گرفتم دو روزی بریم جمکران هستی بریم با بچه ها حد اقل ثوابی هم بکنیم
با خودم فکر میکنم و به او میگویم
ـ وقتش را ندارم
ـ ای بابا دو روز؟
ـ نه اصلا وقتش رو ندارم هنوز خیلی کارام مونده الانم که اومدم بیرون حالم گرفته شده
ـ چرا؟
دیگر حوصصله ای ندارم و تصمیم میگیرم بدون ادامه دادن بحث گوشی را قطع کنم
ـ خداحافظ بعدا تماس میگیرم
و گوشی را قطع میکنم. ناگهان صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی به گوشم میرسد و گوشم را اذیت میکند وقتی خوب متوجه میشوم میبینم که یک ماشین سمند که فاصله ی ان با من نیم متر بود کنارم است و همه مات و مبهوت مرا نگاه میکنند. با خودم میپرسم چه شده؟ انگار ملتفت شده ام چه اتفاقی افتاده نزدیک بود بمیرم چرا حواسم جمع نبود؟ که صدای ان مرده که سیبیلای گنده ای داشت به گوشم میرسد ــ مگر کوری؟ پسره ی دیوونه اگه میمردی چی باید جواب میدادم/؟
بدون ان که دیگه به حرف هایشان توجه کنم از خیابان میگذرم و میروم و روی اولین صندلی پارک مینشینم
صورتم را در دستانم میگذارم و میگویم پس این کی بود که نگذاشت من بمیرم؟ کی بود از من محافظت کرد؟ حتما خدا! اما نه پس چرا خدا به ان بچه و ان مادر و بچه کمک نکرد؟ یاد حرف های پدرم می افتم خداوند از هر کارش منظور وصلاحی دارد بهتر است تو کار خداوند دخالت نکنیم. . . و اکنون من چیزیم نبود. گوشیم را در می اورم و اسمس میدهم به دوستم که من هم می ایم همراه شما. انگار دلم میخواست بروم به ان جا.
یک نفس عمیقی میکشم و با خود میگویم . . .ا
آیا خدایی هست؟.!؟


