مترسک . . .ا
اما هیچ پرنده ای برای این گندم زار ترانه نمی خواند.
مترسک هم چنان ایستاده است:
پاهایی دراز ودست هایی باز، رویی در هم و سری خم.
لانه ها خالی و خاموش،
شاخ و برگ ها بی جنبش ، بی همهمه ، بی هیاهو!
و، آسمانی بی پرواز.
روزی از همین روزهای بلند آسمان روشن و زمین زرد، باد می دود و می آید:گندم زار سبز، مترسک تنها.
گندم زار زرد، مترسک خسته.
مترسک تنها و خسته پیر می شود.
زخم بال پرنده ی کوچک سرگشته خوب می شود.
و، نه آسمان بی پرواز می ماند،
نه زمین بی دانه...ا
باد در گوش مترسک می خواند.
باد می دود و می آید. بر گندم زار می وزد ومی گذرد:
"گندم زار سبز، پرنده ی کوچک"
گندم زار زرد ، پرنده بال و پر شکسته.
مترسک تنها و خسته پیر می شود.
زخم بال پرنده ها که پی گندم زاری دیگر پریدند،
راستی به آسمانی دیگر رسیدند؟
و، نه آسمان بی پرواز می ماند،
" نه زمین بی دانه . . .ا
باد در گوش پرنده می خواند.
روز های بلند ، روزهای آسمان روشن و گندم زار زرد.
باد می دود و می آید. بر گندم زار می وزد و می گذرد. میخواند و می رود.
روزی از همین روزهای بلند آسمان روشن و زمین زرد ، مترسک تنها و پیر و خسته سر بلند می کند و پرنده هارا می بیند که در هوای آفتابی گندم زار چرخ می خورند.
زخم بال پرنده ی کوچک دل شکسته خوب شده است.
تابستان ترانه میخواند.
و مترسک بر خاک می افتد.
۱۳۸۱/۲/۱۹
م.ب(نامی ۱۹۰۰)



