ابرا پشت م با سرعتی خیلی کم رد میشدند و این باعث میشد تا نور خورشید کمی بتابه و دوباره ابرا جولوشو بگیرن اما باد خیلی خوبی می وزید. . ادم واقعا کیف میکرد. با خداحافظی از مادرم از خونه بیرون اومدم و رفتم و کنار ماشینم  ایستادم و کمی به ماشینم تکیه کردم و دست به سینه ایستادم  چند کلاغ رو سیم تیر چراغ برق نشسته بودن که دو دقیقه بعد پر زدن و رفتن . و باد وزید و موهامو به سمت خودش میکشوند داشتم کیف میکردم و نگاهی به ساعتم کردم و سوار ماشین شدم و ضبط رو هم روشن کردم و رفتم در خونه کامران  که با یه بوق در اومد شلوار جین مشکی قشنگی پاش بود و لباس مشکی مارک دار و قشنگی که چند کلمه ی خارجی روی اون نوشته شده بود  سوار ماشین شد و نگاهی به صندلی عقب کرد و گفت همه چیزو اوردی؟ گفتم اره.

و راه افتادیم . . تا قسمتی از راه رو که بلد بودم رفتم و بعد پامو رو ترمز گذاشتم و گفتم بیا اون یارو ادرسو به تو گفته من نمیدونم چجور جاییه که سوار شد و با سرعتی که من همیشه التماسش میکنم اروم برو اما نمیره شروع به حرکت کرد و بعد از ده دقیقه دیگه از شهر خارج شدیم که یادم امد انجا  کجاست و از ذهنم گذشت که چند باری رد شدم .( خیابانی بود صاف و در اون خیابون کناراش فقط سه چهار تا درخت بود که صحنه ی زیبایی بود ) پیاده شدیم و گفتم حالا حتما باید بیایم اینجا؟

کامران اره دیگه گفت بیاین اینجا تازه کوروکیش رو هم کشیده

من ــ حالا واس چی اینجا؟

کامران ــ من چه میدونم بذار خودش بیاد بپرسش

من ــ حالا مطمئنی میاد؟

کامران ــ اره با بچه پولدار بود از تیپش معلوم بود، تازه گفت پول خوبی هم میده گفت سر ساعت چهار اینجا باشیم

من ــ نیومد که

کامران ــ آخخ تو هم صبر کن یه دقیقه میاد حالا

من ــ نمیاد چرا  هر چی ادم عجیب و غریب توی این دو شهر هست و میخوان فیلمبرداری و عکس برداری کنن گیر مای بدبخت می افتن؟

کامران ــ هههه شانسو برم عزیزم.

و بعد گوشی کامران زنگ خورد و گوشیشو از تو جیبش در اورد و رفت اونور تر و شروع کرد به صحبت کردن و بعدش با دستش داشت حرکت هایی رو در میاورد انگار که داره به کسی جایی رو نشون میده و بعد  شنیدم داره میگه ما منتظریم و دیگه به حرفاش توجه نکردم و رفتم تو حال و هوای خودم.

باد خیلی خوبی می وزید واقعا داشتم کیف میکردم که باز یه باد اومد که از همه ی اون بادا بلند تر و قدرت بیشتری داشت که فرم موهامو باز کامل به هم ریخت به خصوص اون روز که هیچی به موهام نزده بودم و بلند هم شده بودن اما خیلی کیف کردم واقعا بدنمو نوازش کرد اون باد

از دور متوجه ماشینی شدم که داره به سمت ما میاد دیدم کامران داره با دستاش به اونا علامت میده فهمیدم خودشه رفتم کنار کامران و  نگاهشون کردم که نزدیک ما رسیدن و داشتن از ماشین پیاده میشدن به کامران نگاهی عصبانی کردم و گفتم حلال زاده ها اومدن؟ کامرانم یه نگاه کوچیکی  بهم کرد و به سمتشون رفتیم

یک پسر بود و یک دختر که دوتاییشون تیپ قشنگی زده بودن اما دختره نسبت به همه ی دخترا کمتر تیپ زده بود. نه از لحاظ مانتو و کفش و شلوار بلکه از لحاظ ارایش اما نسبتا دختر زیبایی بود.

بعد از سلام شروع کردیم در مورد عکس صحبت کردن

من ــ خب حالا قبل از همه چیز واسه چی اینجا میخواین عکس رو بگیرین؟

دختره که اسمش رزیتا بود که اینو کامران گفته بود نگاهی کرد و گفت

رزیتا ــ فکر نکنم  کاری داشته باشه واسه شماها که عکاسین بیاین اینجا هر چقدر بشه پولش رو میدیم حالا وسایل رو اماده کنین

من ــ نیش خندی زدم و گفتم باشه بابا و نگاهی به کامران کردم از قیافش معلوم بودا از این میترسه باز من با یکی کل کل کنم  و بعد رفتم از تو ماشین دوربین و پایه شو همه چیو در اوردیم و بعد از همون دختره پرسیدم با همین روپوشا که عکس میگیرین؟

رزیتا ــ بله با اجازتون

و نگاه کردم به پسره ی بغل دستش که نمیدونستم اسمش کیه گفتم شما هم همینطور؟

پسره ــ من تو عکس نیستم . بعدش اگه سوالاتتون تموم شد استاد عکستون رو بگیرین.

هیچی نگفتم و بعد رفتم پشت دوربین و بعد به اون دختره گفتم کمی بره عقب تر و حالتی که باید میگرفت رو بهش گفتم و چند عکس از اون  از اون زاویه گرفتم و بعدش زاویه هارو عوض کردیم  مثلا بعضی هاشو نیم خیز نشسته یا مثلا دستش زیر چونش بود و از پایین به بالا جهت دوربین یا . . . .ا

عکس هارو گرفتم که هر مدل خودش هم میگفت براش ردیف کردم که چهل دقیقه بیشتر نشد که گفت بسه و بعد گفت فقط میخوام وقتی عکسارو تهیه و ظاهرش کردین پایینش خیلی ریز بنویسین I Love You

و منم نیشخندی زدم و گفتم دیگه؟ و وانم گفت دیگه بیشتر کارتون نمیدم و بعد رفت کنار همون پسره ایستاد و شروع کرد به حرف زدن باهاش و بعد رفت از تو ماشین از تو کیفش  مقدار پولی رو اورد که دستمزد رو داد و گفت فردا میاد عکاسرو میگیره. و وقتی داشتن میرفتن قبل ازا ین که سوار ماشین بش همون پسره که همراش بود گفت بپا اگه قرار شد کسی دیگه  ای رو عکسش بگیری  قرار شد هیمالیا برین ازش یادت نره بپرسی واسه چی هیمالیا یا حداقل یادت نره بپرسی چند تا عمو و خاله داره و بعد دو تایی زدن زیر خنده

و منم  همراشون خندیدم و گفتم چشم جوجه ی عزیزم ولی اگه یکی ازم پرسید جوجه ی خوشکل داری میتونم شمارتو بهش بدم؟

رزیتا ــ حرف دهنتو بفهم فکر کردی کی هستی تو یه عکاس بیشتر نیستی سوسول

من ــ بازم خوبه من عکاسم ولی هر چیه پسرم ولی شما همون دخترشم نیستی البته بلا نسبت دختر

تا اینو گفتم پسره بهم حمله کرد که کامران اومد جلوش اما کامران رو  هم به زور کنار زد و اومد طرف من که درگیر شدیم اما باور کنین جنگ به سه دقیقه نکشید که کامران با زور برتری که نسبت به ما داشت مارو از هم جدا کرد و بلند داد زد

ــ بسه دیگه . ...................... مثل دو تا گرگ پریدن به هم بذارین امروز توی این هوای خوب  قشنگ تموم شه این روز. با ناخون های بلندش تو یه جای گردنم خط بدی انداخته بود که کمی خون اومده بود با لباسم تمیزش کردم که اونم قسمتی از لباسش پاره شده بود و بعد بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدن و رفتن اونم با چه سرعتی و بعد رفتم و خودمو ر صنلی عقل ماشین پرتاب کردم و طاق باز خوابیدم که کامران گفت بلند شو بلند شو که تو ادم بشو نیستی معلوم نیست چه مرگیت شده.

بلند شدم و نگاهی به کامران کردم اگه اون نبود الان  هم من هم اون پسره زخمی شده بودیم. کامران راستی چند سال بود باهام دوست بود؟ از دانشگاه نه؟ اولین سالش نه؟ خداییش من ازش بدی دیده بودم؟ نه به خدا هر چی  میگفت به سودم بود و خوبیمو میخواست دیدم داره شلوارشو میتکونه رفتم و پاچه ی شلوارشو زدم بالا دیدم لگد بدی خورده ساق پاش قسمتیش بد جوری سیاه شده محکم با دست زدم تو پیشونی خودم و بعد بلند شدم چشممو تو چشماش خیره کردم و بعد اشک تو چشمام جمع شد بی خودی و محکم تو بغل گرفتمش و بوس بارونش کردم چقدر دوستش داشتم اگه اون  یه روزی از پیشم بره به خدا میمیرم خیلی دوستش دارم تو اون لحظه کامرانم از کارم تعجب زده  شده بود که باز دوباره محکم بوسش کردم و بعد رفتم دستشو گرفتم و نشوندمش تو ماشین و بعد خودم نشستم پشت ماشین و بعد گازش دادم و ماشین سرعت گرفتتتتتت و با سرعت رفتم و این دفعه به حرف اون گوش دادم. . .*

و پنجره باز بود و باد که به صورتم میخورد فرم موهامو خراب میکرد و منو کامران کیف میکردیم و فردای وان روز من نرفتم مغازه و کامران کار  عکسارو ردیف کرد و تحویل اون دو تا داد. . . ا

و حالا میخوام دوباره بهت بگم ای دیوونه تو رو خیلی دوست دارم یه وقت منو تنها نذاری ازت خواهش میکنم هر کاری بگی واست میکنم  .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی که دیدمت اولین بار

کنار خط موازی جاده

با خود گفتم پیاده ها

انتهای جاده روزی به هم می رسند

ولی خدایا فراموش کرده بودم

دو خط موازی هیچ گا ه به هم نمی رسند.