حداقل وقتی بهش فکر میکنم میبینم اونوقتا وجود پارسا به دردام التیام میبخشید

با هم درس میخوندیم . . . سرکار میرفتیم . . . حتی درد دل میکردیم  . .. رازهامونو میگفتیم

خیلی خوب بود اون زمان . . .

کلی ازش خاطره دارم . . . کلی خوش بودیم . .. انگار دنیا دست ما بود . ..  به خودم میگفتم این منم خوشبخت ترین مرد روی این کره خاکی.

کارمون که تموم میشد با هم خارج میشدیم

دنیا زیر پاهان ما بود

اما وقتی گوشی جدیدم زنگ خورد و خبر از دنیا رفتن اونو شنیدم . . . با خودم گفتم . . و این منم بد بخت ترین مرد این کره ی خاکی . و زود به سراغ ان جا رفتم تا مطمئن شم این خبر دروغ است به  خودم این امید را دادم که شاید برگردد اما پیکر او بر زمین افتاده بود . . . عزیزم جدی جدی رفته بود. ..

دیگه بگذریم گریه و زاری هایی که در نبودش کردیم و  هر چی فکر میکنم میبینم واقعا چرا من با یه اشتباه باید حالا حسرت بخورم  . . . نمیدونم چرا و حالا بدون اون باید همه جا برم  . ..ا

خودم از این وضع خندم میگیره

ولی وجود کامران که مثل پارسا برام مانند فرشته است میتونه اروم ترم بکنه

با این که گذشته هارو نمیشه برش گردوند ونمیشه کاری کرد ولی با کمک دوستام و روحیه هایی که بهم میدن و دوستای هنرمندم که با توجه به من اوقات تنهاییمو پر میکنن و میتونم باهاش تو کاراشون شرکت کنم و قلم و کاغذی که راز های منو میدونن شاید بتونم بهتر از همیشه بشم . . . دیگه کسی نگه تغییر کردم . . و ادم سابق نیستم . .  بد اخلاق شدم . . گوشه گیری میکنم. . . بی احساس شدم . . و یا به قول خیلیا بی معرفت . . . یا بعضی ها هم میگن کثافت . . . میخوام خودمو بسازم . . دوست دارم مثل همین جمله ها که نوشتم برگردم به دوران نوجوانی و کودکیم . . شاد باشم . . .ا

و صبح با زنگ ساعت بیدار میشم از تخت میام پایین و نگاهی به ساعت میکنم تا مطمئن شم دیر نشده ، دست و صورتم رو میشورم و طبق عادت همیشگیم یک شیرکاکائو از یخچال در می اورم و مینوشم و بعد مییبینم مامانم صبحانه رو اماده کرده به خودم میخندم . . . پسر تو ببین چند سالت شده  و باید صبحانه رو انتظارش رو از مامانت بکشی و لبخندی به خودم میزنم . شروع به خوردن صبحانه میکنم . . . و میرم جلوی اینه و بیست دقیقه ای سرگرم هستم تا اون قیافه ای رو که مد نظرم هست رو تو اینه میبینم و بعد باز گوشیم زنگ میخوره میرم به سمتش شماره ی کامران هست تا جواب میدم قطع میکنه ..  . تک زنگ . . . میخندم . . . چقدر خوشحال میشم وقتی میبینم که داره روحیم عوض میشه.

و کامران میاد دنبالم و با هم به سوی کار و درس میریم . . .

و باز دارم به این نتیجه میرسم . . من خوشبخت ترین مرد این کره ی خاکیم . . امیدوارم باز مثل دفعه ی گذشته معکوس این جمله رو تکرار نکنم . . .

دیگه سعی میکنم . . . به سن چهارده سالگیم فکر نکنم . .  به قضیه ی کما و دعوای بین من و پارسا و و لحظه ی زنگ خوردن گوشیم و شیندن ان خبر فکر نکنم . . . شعر هام نمیخوام غمگین باشن . . . دوست ندارم سرنوشت منم همانند سرنوشت صادق هدایت رقم بخوره . .. نمیخوام همش تو خودم فرو برم . .  ولی با این که الان شادم اما دوست ندارم همیشه شاد باشم . . من ان زندگی غمگین را هم دوست دارم پس میخواهم  هم شاد و هم غمگین باشم . . میخوام وقتی یکی چیزی میگه مثل همه بخندم . . میخوام وقتی یکی درد دل میکنه شب تا صبح پنهانی با راز های او و درد دل هاش گریه کنم........ من هم یه جوونم و هنوز خیلی مونده تا پیر بشم میخواهم مثل جوان ها باشم . . .