برگی از تنهایی . . .
وقتی ان روز برای اولین بار در بین انبوه برگ های مرده وسط خیابان ، آرام ارام قدم میزدم در جستجوی آغاز دیگری بودم. با شروع قطرات ریز و درشت باران که نرم نرمک به زمین تشنه برخورد میکرد و در ان هیاهوی بارانی که هر کس در حال فرار از آن ریزش که با خودش زندگی به همراه داشت ، بود به یاد نوای زیبایی از زندگی افتادم. صدایی که شاید پایان آغازی بود ولی شروعی برای پایان دیگر می بود.
همچنان در جستجوی یافتن ان لحظه در بین سیل باران به درختی رسیدم که به تنهایی و دور از درختان قد خمیده و شاخه ها به دور ها کشیده بود. دستی بر تنه کهنسالش کشیدم و آخرین برگی که از شاخه اش در تقلا بود را در دست گرفتم و به جویبار سپردم وبا خود زمزمه کردم :
( در این لحظه خداحافظی برای برگی است که می رود جای خود را به تازه از راه سیده ای بدهد)
و همچنان با چشم آن را تا انتهای کوچه بدرقه کردم و خود دوباره به راه افتادم وخرسند از یافتن سوژه جالبی ، قدم هایم را محکم تر از پیش برداشتم تا به ان داستان تازه بپردازم ، مطمئن بودم لحظه ی خداحافظی نویدی تازه برای زنگدگی دیگری می باشد. روزی خوش در پی شبی تاریک.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر ۱۳۸۸ ساعت 7:59 توسط M.B
|