تک و تنها در خانه نشسته بودم و عکس های روی دیوار اتاقم رو نگاه میکردم. عکس هایی که هر کدام یه خاطره ی بلندی به همراه داشت. در افکار گذشته غرق شده بودم که ناگهان صدای زنگ در مرا از ریشه ی افکارم در اورد . به سمت در رفتم پست چی بود کاغذ رو گرفتم  و رو برگه اش امضا کردم و بعد به داخل خانه امدم و بعد در را بستم و پشت پاکت را نگاه کردم . . نوشته بود :

<از طرف کسی که تورا تنها گذاشت>

من تورا تنها گذاشتم قبول

اما این دفعه از تو نه عشق میخوام نه زندگی و نه پول

سخته واقعیت اما چه ساده بودی تو

ان زمان به دنبال یک ساده میگشتم که آمدی. .چه حلال زاده بودی تو

راستش تورا در شب دیدم در خیابون

که تک و تنها قدم می زدی با چشم گریون

زیر بارون . .

چه راحت از بین رفته جذابیت چشمات

چه زود خاکستری شده جلو موهات

دیگه در تو نشونه ای از آدم سابق نیست

آدمی که درونش دیگر نشونه ای از یک عاشق نیست

آلان چیزی میگم چون خوبی تو را میخوام

من که فعلا خیلی خوبه اوضام

دیگه تو چهرت از خوشکلی های پیش نشونه ای نیست

دیگه در تو هرگز برای شکفتن جوونه ای نیست

دیگه بهتره این روزا خودتو وقف یکی کنی

حداقل شاید چند سالی راحت زندگی کنی

       <اما باور کن تقصیر خودت بود که به من اطمینان کردی>

فرستنده:کسی که توی را تنها گذاشت. . .