امروز میخوام از یه دوست از قسمتی از مهمترین داستان یه دوست که خودش این اجازه را به من داد تا برای شما این داستان را بنویسم مینویسم.

و اما یک فوق لیسانسه ی ادبیات خانوم نسرین وفایی یکی از بهترین دوستان و راهنمایان من بوده اندو هنوزم که هنوزه هستند من هفته ای یک بار یا ماهی یک بار یا خیلی زیاد باشه دو ماه یه بار به ایشون سر میزنم وبا هم میگیم میخندیم. من ترانه های ایشان را میخوانم. ایشان ترانه های مرا میخوانند و بعد مشکلاتشو میگن یا اگه مشکلی نداشته باشه که هیچ . .

ایشون داستاناشون یا متن هایشان را برای من میخوانند و من هم همچنین خیلی خانوم خوبی هستند و الان ۳۹ سال دارند.

و اما یکی از روز ها که به ایشون سر زدم ژرسیدم تا بحال عاشق شده اند یا نه این سوال مدت هاپیش بود که تو ذهنم بود اما از پرسیدنش خجالت میکشم و ایشون گفتند بله و شروع به تعریف داستان زندگیشان کردند. :

به نام خدا

من تک فرزند خوانوادمون بودم برای همین پدر و مادرم در خانه هوای مرا داشتند چه در خانه چه در بیرون از خانه. هم مامانم تحصیل کرده بود و هم پدرم. برای همین با کمک های انها من همیشه شاگرد اول یا دوم کلاس بودم.

از کوچکی عاشق نوشتن بودم چه شعر چه ترانه چه متن احساسی حتی رمان یا خاطره هر چی که احساساتم را بیان میکرد مینوشتممن بزرگ شدم و رشته ی ادبیات رفتم در ان رشته هم بسیار موفق بودم رسیدم به سن ۱۹ سالگی در این سن خانه ی ما عوض شد و در منطقه ی دیگری رفتیم برای زندگی.

من از اون محله خیلی خوشم میومد چون در اطرافش پر از پارک بود من اوقات بیکاریم را در ان پارک صرف میکردم اونجا بودم و مینوشتم.

یه روز یه پسری اومد و کنارم روی صندلی پارک نشست من بی توجه به نوشتنم ادامه دادم که صدایی اومد

ـ ببخشید خانوم میشه چند دقیقه ای با شما صحبت کنم؟

نگاهی بهش کردم و گفتم

ـ اقا لطفا مزاحم نشید

تا نگاهم به صورتش افتاد جا خوردم.

پسری با چشمان مشکی مشکی و موهایی پر پشت و  مدل دار که مدلی نبود که پسرای سوسول میزدن با اون مدلا خیلی فرق داشت لباسی کرم تنش بود و شلوار  جین آبی. پسر خوشگلی بود معصومیتی در نگاهش بود

دوباره گفت : خانوم نه به خدا این حرفیه میزنید من مثل اون پسرا نیستم راستش میخواستم چند دقیقه ای باهاتون صحبت کنم اخه شما چند روزی هست که میاین به این پارک و روی اون دفترتون یه چیزایی مینویسید اگه اشتباه نکنم انگار نویسنده اید رفتارتون برام جالبه به نظر میاد شما هم از اون دخترا نیستین دختری پاک هستید که من چند روزه فکر شما تو سرمه

ـ اقا اینا چه حرفیه اصلا من تو این مدت حواسم به شما نبود اصلا ندیدمتون اونوقت شما میگید من دختر پاکی هستم؟

ـ من سامان هستم و شما؟

ـ نسرین

چه اسم زیبایی

ـ ممنون اسم شما هم زیباست

ـ راستش من خیلی دلم گرفته این دنیا از ادماش از همه چیز

ـ حتما عاشق شدین

نمیدونم چطور این کلمه از دهنم پرید که گفت:

ـ عاشق که نه ولی دل میخواد با یکی درد دل کنم کی بهتر از شما دوست دارم به حرفام گوش بدین

ـ ممنون از این که میخواین درد دلاتونو با من بکنین ولی من فعلا باید برم

ـ من میرسونمتون

ـ نه خیلی ممنون اینجوری راحت ترم فعلا خداحافظ

ـ خدا حافظ

وبلند شدم و راه افتادم طرف خانه ازش خوشم اومده بود خیلی هم خوشم امده بود

شاید دو دقیقه نشده بود ما با هم بودیم شایدم کمتر ولی خودمونیما یه چیزایی نزدیک به این که عاشقش شده بودم. شب فکر اون همش تو سرم بودم چهره اش

پسری با موهای پرپشت و ته ریش و صورتی که استخوان بندی زیبایی داشت خیلی چهره اش را مردونه میکرد.

خلاصه فردا هم به پارک رفتم با اشتیاق بیشتر باز اومد و سلام کرد منم سلامش را دادم وبعد دوباره احوالپرسی  وشروع کرد به درد دل کردن کهاینو نمیتونم بگم چون ازم قول گرفت به هیچ کی نگم زندگی سختی داشت یعنی زندگی کم محبت  دلش گرفته بود وقتی حرفاش تموم شد دستش رو گرفتم و گفتم اقا سامان شما فقط به خدا توکل کن همه چیز درست میشه.

اون از این کار من تعجب کرده بود حتی خود من این اول دوستی ما از این به بعد هر روز همدیگه رو میدیدم

اگه یه روزی یه دوستت دارم رو بهم نمیگفتیم و خداحافظی میکردیم همه چی واسمون بی معنا بود خلاصه دو سال دیگه ام گذشت روزی در پارک بودم که سامانم اومد پارک خیلی خلوت بود نمیدونم چرا اون روز اینقدر خلوت بود پارک خلاصه بازم کمی حرف زدیم دیگه من نمینوشتم در پارک فقط با سامان بودم این دفعه خیلی خیلی دوستش داشتم انگار اون روز عاشق سامان شده بودم وحاضر بودم خودم را به خاطرش بکشم یکی از شعرامو حفظ برای سامان خواندم و اونم شعری رو که یک ماه پیش بهش داده بودم رو برام خوند بعد خندیدم نمیدونم چطور شد که صورتش رو اورد جلو و منم صورتم رو بردم جلو اولش به هم لبخند زدیم وبعد محکم منو تو بغل گرفت منم کمکش کردم و  دوتایی به هم بوسه دادیم و بعد جدا شدیم که گفت :

ـ نسرین به خدا تو برای منی هیچ کسی حق نداره مالک تو شه من صبر میکنم یکی دو سال دیگه مشکلاتمو حل میکنم میبینی که هر روز داره وضع بهتر میشه اخرش میام خاستگاریت هر کی هم بخواد تورو برداره جلوشو میگیرم فهمیدی نسرین

ـ سامان خیلی دوستت دارم ، منم تموم خاستگارام رو به خاطر تو جواب رد بهشون میدم

ـ قول؟

ـ قول

وباز با هم دست دادیم و از هم جدا شدیم

 دو روز گذشت و یک روز که در خانه نشسته بودم پدرم امد خانه وبا چهره ای که رنگش مثل لبو شده بود. اومد طرف منو گفت حالا دیگه دور از چشم من هر غلطی که میخوای میکنی؟

از این برخورد پدرم یکه خورده بودم. پدرم کسی نبود که این طوری حرف بزنه با هیچ کس حتی با دشمنش اما نمیدونم حالا چرا اینطور شده بود . یکی سیلی محکم به گوش من زد و گفت

ـ اون پسره ی عوضی کیه

ـ پدر به خدا . . .

ـ نمیخواد حرفی بزنی فکرش نمیکردم تو که این قدر منو مامانت خون دل خوردیم تا بزرگت کردیم همه چیز واست فراهم کردیم و ادب یادت دادیم اخر هرزه بار بیای

ـ پدر میفهمین داری چی میگین؟
ـ اره میفهمم تازه دارم میفهمم دختارم چجور ادمیه. تو دیگه حق نداری از خونه بری بیرون اگرم بخوای بری من یکی رو انتخاب میکنم تورو زیر نظر باشه و راننده ی شخصیت بابت این کار هر چقدرم بشه خرج میکنم میفهمی؟ تا یه هفته دیگه ام از این شهر میریم.

و پدرم رفت تو اتاقش و منم رفتم به اتاقم و شروع به گریه کردن کردم

پشت سر هم گریه میکردم

یعنی چه کسی منو سامانو لو داده بود؟ کدوم عوضی ای این کارو کرده بود؟
فردا دیگه پارک نرفتم

پس فرداشم همینطور تا اینکه یک هفته اینطوری گذشت  و پدرم چند کارگر گرفت و اثاثیه خونه رو جمع کردن و چند وانت گرفت و قرار شد از اون شهر بریم من ازا ین بابت خیلی ناراحت بودم میخواستم یواشکی برم و به سامان جریان رو بگم که پدرم فقط چشمش به من بود و میترسیدم باز کسی ممنو یر نظر داشته باشه و ما از اون شهر رفتیم

 و پدرم همیشه منو زیر نظر خودش داشت تو اون شهر دوستای زیادی پیدا کردم دخترای خوبی بودن شهرشو میگم شیراز بودیم خیلی خوب بود رفتار مردم با ما

پدرمم از این وضع راضی بود دیگه سنش زیاد شده بود و امدیش به من بود من هم درسامو خوب میخوندم و قول داده بودم حتما فوق لیسانسمو بگیر که گرفتمم ولی  همیشه یاد سامان در فکر و ذهنم بود همیشه میگفتم یعنی اون الان با کیه کیو تو دلش جا کرده منو فراموش کرده؟ یعنی وقتی من نیستم او چیکار میکنه؟
. . .

. ..

دو سال بعد  پدرم در اثر سکته ی قلبی فوت کرد ویک سال بعد مادرم  تنها در خانه بوده که من هم بیرون بودم پایش به لبه ی فرش گیر میکنه وسرش به لبه ی مبل میخوره و در جا تموم میکنه با فوت مادرم همه چیز برام بی معنا شد حتی دنیا خواستم از شیراز برم برای همین با پولایی که داشتم و جمع کرده بودم اما صبر کردم چند سالی گذشت و بدون این که ازدواج کنم در همان شهر ماندم دوستام همه ازدواج کردن و به خانه ی بخت رفتن اما من فقط تدریس میکردم در دبیرستان ها هفت سال دیگر هم گذشت و من به همان شهر بازگشتم و خانه ای خریدم و درونش زندگی کردم و در ان شهر شروع به تدریس کردم که در این کارم بسیار مشهور شدم دبیر خوبی بودم به نظر خودم بقیه هم تعریف میکردن و روزی سراغ سامان رو گرفتم که فهمیدم ازدواج کرده که دنیا  انگار برای تمام شده بود و این هم غمی به اضافه ی فوت پدر و مادرم بود یه روز من  در همان پارک نشسته بودم که دیدم سامان و یک زنی و دو تا بچه ی پنج شیش ساله داشتن میرفتن تند سرمو پایین کردم اما زیر چشمی نگاهش میکردم اصلا لبخند نمیزد موهایش نسبت به سنش خیلی سفید شده بود لاغر بود و داشت میرفت با خود گفتم

ـ سامان عزیزم خوشبخت باشی من سر قولم بودم اما تو نبودی خب حق داشتی شاید فکر میکردی من خودم  از عمد تورا ترک کردم.

و دیگر خودمو به او نشان ندادم و از اون روز تا حالا  همش تدریس میکنم و در خانه مینویسم اما هرگز چاپشان نکردم زیاد هستند نوشته ها شاید روزی چاپشان کردم

بس سلام نامه تمام

وقتی حرف های خانوم نسرین وفایی تمام شد نگاهی به چهره اش کردم چشمانش پر از اشک بود منم اشک تو چشمانم جمع شده بود اما ناگهان دیدم زد زیر گریه که منم فقط گریه میکردم اما بی صدا با صدایی که از ته حلق اما اروم گفتم متاسفم والا نمیدونم اگه جای شما بودم چیکار میکردم و بلند شدم و رفتم

و از اون روز تا حالا دیگر در مورد سامان با ایشان حرف نزده ام و هنوز هم به ایشان سر میزنم

.

والا نمیدونم این کارم خوبه یا نه اما میخوام حتما ادرس سامان رو بگیر یا اردس پارکی که خانوم نسیرین میرفته به زودی پیش سامان خواهم رفت . . .