بیا ومرا به خلوت شبهای غربت خویش مهمان کن وبرایم از ناشنیدنی ها بگو. از عشق به تاراج رفته ای که غم از دست دادنش را به قدرت اکسیر صبر پشت سر می نهی. از آسمان بی ستاره ات بگو که ساعتها بدان از پس پرده اشک در جستجوی شهاب فرار خوشبختی خیره ماندی. از خود بگو ای عاشق تنها که از عشق نوشتی وخویش در این منزلگه پر حادثه بی نصیب ماندی. بگو چگونه ای دل شکسته ای افسانه خوبان از کرانه های نادیدنی زندگی بوی خوش صفارا میفهمی؟ تو که خود زخم خورده ای بگو چگونه از کامیابی و سعادت مینویسی؟ تورا می شناسم تو ان دلسوخته  بلند پروازی که هوای پریدن به افق دور را دارد. تو ان بال و پر شکسته ای که تنها عشق پرواز به زخم هایش التیام می بخشد . تو ان بیقرار تکرار گذشته ای که در امتداد شبهای بلند انتظار ستاره هارا شماره می کند. تورا می شناسم تو هم او هستی که به من اموخت: عشقی را که در قلبم خانه کرده دوست بدارم و حرمت نگاهی را که در لحظه به لحظه اش شرم داغ همسوئی موج میزند پاس بدارم. از تو اموختم : به او از پشت حجاب سکوتش بنگرم و برای فردا از ان جهت بیقرار باشم که نوبت دیدار اوست. آری آری تورا میشناسم هر چند که تو از من دوری و به من نزدیک ! . . .

تقدیم به پدر عزیزممممم.