ازتون خواهش میکنم حتما بخونین. .  .

احتمالا شما سریال افسانه جومونگ رو مشاهده  میکنید درسته

من هم همانند هموسو و امپراطور با کسی دوست بودم دوستیمون خیلی قوی بود دوستی ای از سه سالگی تا یک سال پیش ولی خودتون به مرور دیدن که امپراطور دوستی واقعی نبود.

حالا ماجرای منم یه جورایی به این دوستی مربوطه فقط شما بگید من امپراطور باید باشم که دوستی خوب نبود یا دوستم که اسمش پارسا هست

در ضمن این داستان  داستانی واقعی است

به نام خدا

یه روز در خانه تنها در حال دیدن برنامه ای از تلویزیون شده بودم که گوشیم زنگ خورد به شماره ی روی گوشی نگاهی انداختم نا اشنا بود صدای تلویزین را کم کردم و بعد جواب دادم.

من ـ الو

پارسا ـ الو سلام خودتی؟

من ـ سلم بله خودمم شما؟

پارساـ منو یادت نمیاد صدامو ههه حافظت خیلی خوبه ها اقا جون

من ـ به هر حال من شمارو نمیشناسم

پارساـ احمق منم پارسا نشناختی؟ بله نبایدم بشناسی اصلا پارسا کی هست بهتره بازم به پارسا دروغ بگم بله اقا کلاسشون رفته بالا..

من ـ تویی پارسا؟ کجا بودی تو طول این یک سال؟ چی داری میگی دری وری؟ کجایی تو پسر یهو غیبت زد  گوشیت که عوض کردی خونتونم عوض شد معلوم بود کجا بودی؟

پارساـ خودتو به اون راه نزن چرا چرا دروغ گفتی؟

من ـ چه دروغ معلومه داری از چی صحبت میکنی؟ من که از حرفای تو هیچی سر در نمیارم

پارساـ الحق که بازیگر خوبی هستی. ببین اقا جون اگه شما داری مارو سیاه میکنی بدون ما خودمون زغال فروش هستیم اوگی؟

من ـ وای پارسا تو چت شده؟

پارسا ـ چرا حقیقتو به من نگفتی چرا همه چیز رو پنهان کردی از من هان؟ چرا الکی گفتی که میترا واسه ادامه ی درس رفته خارج هان؟ تو که میدونستی اون تو یه شهر دیگه در اثر تصادف به همراه خانوادش مرده چرا حقیقتو نگفتی ؟ چرا؟ میخواستی کارو بهتر کنی؟ این همه مدت من به انتظارش نشستم  چرا به من نگفتی عوضی؟

و پارسا گوشی رو قطعش کرد و من ناراحت ازا ین مکالمه ی جنجالی کمی تو فکر فرو رفتم و گذشت و روز بعدش همون شماره رو گرفتم

پارسا ـ الو تویی باز؟

من ـ الو سلامت یادت رفته پارسا؟

پارساـ نه بلد نبودم وایسادم بیای یادم بدی

من ـ میشه ازت خواهش کنم گوشی رو قطع نکنی اخه هرمجرمی هم گناه کاری هر قاتلی هر کلاه برداری وقتی میره دادگاه اجازه ی دفاع کردن داره اجازه ی اوردن دلیل و مدرک داره

پارساـ چه دلیلی چه مدرکی دوستی ما دیگه اصلا فایده نداره حالا که من هیچ احساسی به تو ندارم حالا که از اون قیافه ی نحست بدم اومده حالا که ازت متنفر شدم به خاطر این کارت.

من ـ ببین پارسا هر چی میخوای داری میگیا ولی بذار یه روز یه جا قرار بذاریم باشه؟

پارساـ میخوای دلیل و مدرک بیاری حالا که کار از کار گذشته؟
من ـ میدونم پارسا من اشتباه کردم و حق باتوئه و حق داری از دستم عصبانی باشی به تو حق میدم ولی . . .

پارسا ـ ولی چی؟

من ـ ولی اون روز هایی رو که دوتایی مثل نوجوانیمون میرفتیم گیم نت کانتر بازی میکردیم مسابقه تو فوتبال میذاشتیم و تو ماشین سواری اون روز هایی رو که دوتایی با هم اواز میخوندیم اون روز هایی رو که دوتایی واسه درد دل میرفتیم زیر پل روی سبزه ها  دو تا مقوا بود که هیچ وقت اونو بر نمیداشتن میشستیم ساندویچ میخوردیم حرف میزدیم اگه الان سری به اونجا بزنی میبینی کارگران شهرداری هنوز اونارو بر نداشتن هنوز اونا هست نباید  به خاطر این مسئله دوستی بیست و چند ساله ما از دست بره . اون روز هایی رو که با هم به شمال میرفتیم من یک باز نزدیک بود غرق شم نجاتم دادی اون روز هایی رو که با هم در کنار هم میگذروندیم رو یادته کمی روش فکر کن اون روزا حیف نیست؟

پارساـ فردا ساعت دو بعد از ظهر بیا زر همون پل

من ـ باشه خداحافظ پارسا

و اون بدون خداحافظی گوشی رو  قطع کرد واقعا از کار خودم پشیمون بودم اره بایدم پشیمون باشم دوست دختر اون اسمش  میترا بود خیلی بهم علاقه داشتند و حتی قول ازدواج داده بودند من هم خیلی اونو میدیدم پارسا خیلی به من اطمینان داشت  حتی میترا برای همین  گاهی اوقات من هم با اون شوخی میکردم حرف میزدم به هر حال پارسا یه روز همراه پدرش که تو خدمات بازرگانی کار میکنه واسه همین کار به بندر رفته بودند و یک هفته اونجا بودن و بعدش درا ین یه  هفته از طریق یکی از دوستام که فامیلای میترا اینا میشد و فقط منو میشناخت نه پارسا رو گفت که اونو پدر و مادرش به همراه داداش کوچولوش در یک تصادف فوت کردند ومن هم حقیقتو نگفتم و گفتمش برای ادامه ی درس به خارج رفته خلاصه اونم خیلی ناراحت بود چند روزی بود که خیلی خیلی ناراحت و غمگین بود تا این که یک روز گوشیش رو فروخت و نمیتونستم از طریق موبایل باهاش در ارتباط باشم نمیدونستم حقیقتو بگم یا به هر حال دو هفته ای گذشت و وقتی در  رفتم به خونشون زنگ  زدم کسی دیگه امد در خونه و خبر دار شدم از انجا رفتند اون گوشیشم فروخته بود نمیدانم چرا با من قهر کرده بود یا به من نگفته بود هیچی ولی به هر حال گذشت و گذشت در دانشگاه هم ندیدمش و یک سالی گذشت و زنگم زد و دیدین که چی ها بهم گفتیم بله حتما اون تازه خبر دار شده بود که میترا مرده

.

خلاصه فردا هم رسید و ساعت دو به ان جا رفتم و سه دقیقه یا چهار دقیقه بعد او با یکی دیگه سوار یکی موتور بودن اومدن اونجا نگاهی به مقواها انداختم و او ایستاد سلام کردم و رفتم اونو از شوق تو بغل بگیرم که منو پس زد و از این کار اون تعجب کردم.

من ـ این چه کاریه میکنی پارسا؟

پارسا ـ نمیخواد ادای ادم های خوب رو در بیاری اقا جون

من ـ ببین پارسا بذار بگم که . . .

پارسا ـ نمیخواد هیچی بگی تو فقط بگو چرا به من نگفتی حقیقتو و اینطوری با احساسم بازی کردی هان؟ یعنی من احساس نداشتم؟
من ـ داشتی خوبشم داشتی ولی اگه میگفتم تو از شنیدنش شوکه میشدی

پارسا ـ خفهه شو عوضی احمق میشد شما اونطوری فکر نمیکردی یعنی نمیگفتی بهتر بود تا این که من اینقدرانتظار اون  رو بکشم؟

من ـ میدونم اشتباه  کردم و  عذر میخوام خیلی متاسفم

تا اینو گفتم پارسا با کف دست محکم زد تو سینم من کمی عقب پرتاب شدم که به من حمله کرد و منم  فقط یقشو گرفتم خیلی لاغر شده بود پارسا و خیل عصبی به نظر میرسید پشت سر هم لگد میزد و مشت اما من فقط دفا میکردم به اون این حقو دادم که خالی بشه فقط به چشاش نگاه میکردم عشق و عصبانیت موج میزد اون پشت سر هم میزد و من وانو گرفته بودم تا این که یک لگد محکم زد تو ساق پام و یک مشت زد  به دهنم که  خیلی دردم گرفت و در این موقع دوستش اومد و مارو جدا کرد و اون وبرد طرف موتور که ببرتش و من هم که به سمت موتورم میرفتم بلند به پارسا گفتم ـ یادت باشه حتی یک مشت هم نزدم خوب فکر کن ببین ارزشش رو داره؟ 

و نگاهی به مقواها انداختم و سوار موتورم شدم ورفتم و نگاهی اه اونا انداختم اونا هم داشتن میرفتن

.

یک ماهی گذشت که یه روز موتورم خراب شده بود با تاکسی قرار شد برم که رفتم سر کوچه مان  سوار تاکسی شدم اما از دیدن پارسا یکه خوردم اون جلو نشسته بود به هر حال خودم را عادی نشان دادم و به اون راه زدم داشتیم میرفتیم که ناگهان یک وانت جلو از کوچه ای در امد و تاکسی ما هم که داشت تند میرفت با ترمزی که گرفت محکم به وانت بر خورد که ماشین  تاکسی ما هم پیکان بود ما شین کج شد و  بر عکس شد و شیشه ی کناری من شکست و  احساس کردم صورتم داره به چیزی برخورد میکنه سمت راست صورتم  و صدایی اومد و دیگه هیچی نفهمیدم ولی فقط قبل از اون میفهمیدم صدای پارسا رو که میگفت مواظب خودت باششششششششش.

.

.

احساس میکردم یکی دوروزی خواب بودمکم کم به زور چشامو باز کردم ابتدا همه جارو تار دیدم کم کم بهتر شد و اروم اروم چشامو باز کردم . تازه متوجه شده بودم کجا بودم  و فهمیدم در بیمارستانم وقتی چشامو باز کردم کامل ناگهان دیدم که خواهرم داره جیغ میزنه پشت سر هم  که میگفت

اون چشاشو باز کرد

مامانننن

دکتررررررررر

اون چشاشو باز کرد لبخندی زدم و بعد از اون فهمیدم که من کمایی بودم که بر گشته بودم کما مثل یه خواب بود خوابی که انگار در کویری بودم به هر حال

دو روز گذشت و جویای حال پارسا شدم که فهمیدم اون هم در کماست اما من بودم که باز میگشتم

 باورم نمیشد من در کما بودم و برگشته بودم اما نمیدانم چرا برام عادی بود

خلاصه مارو با  صورتی بسیار بسیار بسیار خراب

و دست و پایی شکسته راهی خونه کردن

که بعد یک ماه و نصفی خوب شدم اما  صورتم هنوز خراب بود یعنی چند تا عمل کرده بودم ولی بازم خوب نشده بود

خلاصه سری به بیمارستان زدم که فهمیدم باز هنوز پارسا در کماست ناراحت بودم خانواده اش رو دیدم مامانش رو که کنار تختش بود و به صورتش خیره شده بود دلم  سوخت براش خیلی

اون بهترین دوست من بود بهترین دوست زندگیم حق هم داشت اونطوری باهام برخورد کنه ولی ایا یک عشق یکی دو ساله چرا باید جای دوستی بیست و چندین ساله رو میگرفت؟

خلاصه من هر روز بهش سر میزدم و فقط از پشت شیشه نگاش میکردم

تا این که یه روز فهمیدم اون رفته

یعنی فوت کرده

از شنیدن این خبر شوکه شدم و این اندوه و غمی بود که باز روی دوشم بود این  اضافه میشد به مشکلای دیگم پارسا مرده بود بهترین دوستم بهترین راز دارم بهترین پسری که میشناختم

اون رفته بود پیش عشقش پیش میترا شاید پدرمم رو میدید از کجا معلوم بهش حسودی کردم اون راحت شده بود دیگر از فکر من در رفته بود پیش میترا بود. . . .

داستانی واقعی . . .