چقدر بده
اوضاع بد پیش نمیره اما گاهی وسطاش پارازیت داره. یه جوری باهاشون کنار میام . یعنی چاره ای نیست . هست؟ جدا هست؟ اگه هست شما بگین؟
فکر کن سر صحنه ی فیلمبرداری خاطرات چنان بهت حمله ور بشن که یهو از صحنه ی فیلمبرداری میری به خاطرات گذشته و وقتی به خودت میای نمیفهمی کی به کیه و چی به کجاست . . . و همه میگن حواست کجاست و تو که مثلا بازی گردان هستی نمیدانی کار تا کجا پیش رفته و میگی از اول و همه به نشانی ناراحتی سرشان را تکان میدهند و به ناچار کار از اول پر میشه و همون آش و همون کاسه !
اولا فقط خاطراتمو اینجا مینوشتم و بعد لزومی تو این کار ندیدم چون شرایط فرق کرد . اما حالا باز مثل قبل شده و سعی دارم خاطراتمو بنویسم . . . آدما وقتی خاطرات همدیگرو میخونن بیشتر حال میکنن من اینو به چشم دیدم. و دلیلشم به قول معروف کنجکاوی تو زندگی هم هستش . البته شایدم اینطور نباشه .
قصه ی جالبی نیست . قصه ی مرد ۲۷-۲۸ ساله ایه که تک و تنها مجرد پیش مامانش زندگی میکنه . مردی که به نظر همه خیلی خوشبخته و داره کیف دنیارو میبره . . چرا؟ چون مثلا با این خواننده در ارتباطه یا همش سر صحنه هست . . . کاش خوشبختی به همینجا محدود می شد . بدیش اینه همین مرد مجرد که به نظر بقیه مشهوره و داره کیف میکنه وقتی میرسه خونه و شب روی تختش ولو میشه خاطرات بدجور هجوم میارن و . . . اول بدبختیه ! کسی نمیتونه درک کنه من چی میگم ! باید من باشین تا بفهمین همونطور که من باید شما باشم تا بفهممتون ! مگه نه؟
کامران زنگ زده صاحب یک پسر خوشمل شده . یادش بخیر کامرانی که یک سال و نیم پیش رفت آلمان . قرار بود منم برم اما موندم چرا؟ خودمم نمیدونم . . . بهترین دوستم . . . خیلی وقته از نزدیک ندیدمش یعنی کلا تو این یک سال و نیم ندیدمش . . . ولی با ارتباط تلفنی با هم در ارتباطیم و از طریق فیس بوک و ایمیل و . . . بچه ی خوشکلی هم داره
اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده . بازم خداروشکر . . .
M.B