تنهایی . . بی عقلی . . تکراری
نمیخواهم ونمیتوانم دیگران را مقصر بدانم.حتی حالا که به اندازه یک دنیا در اتاق محقرم احساس تنهایی میکنم. کارم شده زل زدن به درو دیوار این خانه و اندیشیدن به گذشته ! یاداوری خاطرات گذشته عذابم میدهد و از این رو سعی میکنم کمتر خود را ازار دهم. همه ان اتفاقات بسان پرده های پی در پی یک فیلم جلوی نظرم رژه میروند و اسوده ام نمیگذارند حتی در خواب عمیق شبانه که به زور قرص های ارام بخش دارم !
نیمه های شب بر میخیزم و به برخورد قطرات باران بهاری به شیشه اتاقم می نگرم. صدای ارام ان برایم مثل صدای چکش بزرگی میماند که گویی بر مغزم فرود می آید.چرا؟ همیشه این سوال مثل دیالوگی دیکته شده در ذهنم تداعی میشود. چرا؟چرا باید اینگونه باشم.اخر منکه سنی ندارم پاییز امسال بیست .. . سالم تمام میشود. برای چه باید گاهی از عصبانیت دستام بلرزه؟ وچرا با کوچیکترین صدایی کنترل اعصابم را از دست میدهم؟ گاهی فکر میکنم تا دیوانگی فاصله ای ندارم ولی بعد به افکار خود میخندم!
میدانید مشکل من این است که نمیتوانم با خودم کنار بیایم. نمیتوانم حوادث گذشته را به عنوان واقعیت بپذریم. با این که خودم ایفاگر نقش اولش بوده ام. میخواهم تصور کنم همه چیز یک کابوس بوده! اما مشکل اینجاست که حتی به خودم هم نمیتوانم دروغ بگویم.
زندگی مسئله پیچیده وبغرنجی است. برای به دنیا امدن ووارد مشکلات شدن همه عجله دارند. من این را به چشم دیده ام وتجربه کرده ام. مادر نگران پدر مضطرب و بچه برای پا نهادن به دنیا عجول! همه عجله دارند! اما اینهمه عجله برای چیست؟ برای وارد شدن به مشکلات؟ همین که صدای اولین گریه های بچه به گوش میرسد همه میخندند. یکدیگر را میبوسند و به هم تبریک میگویند! ان هم تنها برای این که یکنفر دیگر به انسانهای گرفتار اضافه شد!مادرم میگوید ادم ها به وجود می ایند تا گرفتار شوند وبا گرفتاری بجنگند.این قانون زندگی است وبدون این زندگی پوچ و بی معناست!
بعضی اوقات فکر میکنم مادر به در میگوید دیوار بشنود. ولی خودم را به ان راه میزنم.وقتی به چشمانش نگاه میکنم اندوه را برای خودش وترحم را برای خودم حس میکنم.او به محض اینکه مرا میبیند اشک به دیده می اورد و ناخود اگاه آهی نه چندان بلند می کشد وزمزمه میکند:خدایا باز هم شکرت! نمیخواهم ناشکری بکنم ولی نمیتوانم بفهمم! او برای چه با دیدن من این جمله را تکرار میکند؟ آیا ممکن است بدبخت تر ازا ین هم بشوم؟بعضی اوقات با خودم فکر میکنم ایا بدبختر از منهم در دنیا یافت میشود؟
مادرم در این طور مواقع فریاد میزند:
ـزبانت را گاز بگیر پسر مگه تو چته؟ کوری یا کری قلجی یا لالی؟
و من به مادر لبخند میزنم و با خود میگویم مگر ادم باید فلج باشد که باور کند بدبخت است تازه فکر میکنم اگه کور بودم روزگار بهتری داشتم.مادر معتقد است بزرگترین درد نداشتن سلامتی است و من با خود فکر میکنم ای کاش فلج بودم و نرفته بودم.ای کاش کور بودم واورا ندیده بودم!ای کاش کر بودم وسخنان اورا نشنیده بودم!ای کاش فلج بودم ونرفته بودم!خوشبختی ام! و از همه مهمتر فرصتم! همه را فدای غرور و خود خواهی ام کردم و حالا مغلوب وشکست خورده دست از پا دراز تر رو به روی پیروزی ایستاده ام و او به من میخندد!
از شب بیزار شده ام ولی مجبورم برای گریز از حرف مردم تا غروب بغیر از ظهر در خانه بمانم و پس ازتاریک شدن از خانه بیرون بروم.مضحک است من یک مردهستم ومثل زنها خود را در پستو پنهان کرده ام.
همیشه این حرف پدرم یادمی اد که با اون مهربونیش ولی با غرور جوانمردانه اش میگفت:
ـپسر مرد باش و غم وغصه را فراموش کن وبه اینده فکر کن.برای ما ننگ داره که مردهایمانار فرط غصه خانه نشین شوند.
باید اعتراف کنم اگر بنا به مقایسه باشد پدرم از من قوی تر بود.اگر مشکلات اورا من داشتم تا حالا هفت کفن هم پوسانده بودم.. . .![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه دارد . . .![]()