سلام من خودم عاشق این ترانه ام

مه و دود و ابرای سنگین

زمین تیره آسمون غمگین

میون شهر دختری حیرون

همیشه با چشمای گریون

نمیدیدند چشماش اون دختر

گلای عشقش شده پرپر

تنفر بود تو دلش پنهون

همه دنیاش تاریک و زندون

چه پنهون چه گریون

مثل اشکای ریز ناودون

روزا رفتند یک به یک تنها

به سر اومد دوره ی غمها

ولی یه روز از همون روزا

یه دست گرم اومد از رویا

دل دختر رنگ دریا شد

یه احساس تازه پیدا شد

چه زیبا عشقشو داد

دختر شیرین شد پسر فرهاد

خدا جون خدا جون

دلاشونو به هم برسون

خدا جون خدا جون دلاشونو به هم برسون

پسر میخواست همدمش باشه

میخواست دختر در برش باشه

به دختر گفت عاشقت هستم

با تو عهد عاشقی بستم

ولی دختر گفت که چون کورم

به حکم تنهایی مجبورم

پسر چشمامو به دختر داد

که شاید دختر بشه دلشاد

چه پنهون چه گریون

مثل اشکای ریز ناودون

ولی دختر ولی بیدار شد

پسر قلبش خیلی تنها شد

به دختر گفت همدمم میشی

میشه عشق و آرزوم باشی؟
دختر خندید گفت که چون کوری

به حکم تنهایی مجبوری

پسر گفت :
هر جا که میری مواظب چشمای من باش

چه پنهون چه گریون

مثل اشکای ریز ناودون