لحظه ی خداحافظی

" آن جارا که نمیتوان عاشق بود باید گذاشت و گذشت . ."

شما تا به حال عاشق شدید؟ دوست دارید عاشق بشید؟ ؟ ؟ عاشقی خیلی خوبه خیلی. . .

ولی عاشقی بد چیزیه بد دردیه نه عاشقی اصلا خوب نیست.

ولی چطور این همه نفر عشق را مقدس میدانند؟

بله عشق تنها کار بی چرای عالم است اما ایا عشق اخرش خوب تموم میشه؟

عشق خوب نیسست اصلا یه بازیه

اما عشق خیلی خو . . .

*

و اما منم مثل بقیه ی عاشقا عاشق شدم عاشقی شکست خورده ان هم در چه سنی؟ بله در سن نوجوانی در دوره ی دوم و سوم راهنمایی.

پس میخوام داستان عاشقیمو براتون تعریف کنم

به نام خدا . .

یک روز . .

سال اول راهنمایی رو با موفقیت وبا معدل بسیار عالی گذروندم سال خیلی خوبی دبیر های خوبی داشتیم من عاشق دبیر ادبیات فارسیمون بودم اقای چیتی.

وقتی وارد سال دوم شدم سرویسم عوض شد و من مجبور مدتی رو صبر کنم تا سرویسم بیاد چون یه خورده سرویسم دیر میومد دنبالم مثلا بیست دقیقه ای میشد خلاصه روز اول مدرسه ها گذشت و روز دوم که منتظر سرویس بودم از اون دور سمت راست دیدم راهنمایی دخترانه هم تعطیل شدن و دخترا همه دارن انور خیابان رد میشن اما چهار دختر این طرف خیابان رد میشن جالب بود واسم و بیشتر بچه ها رفته بودن و منو دوستم پارسا مانده بودیم فقط به پارسا گفتم.

ـ چه عجب چند دختر این طرف دارن رد میشن

پارسا ـ اره خوبه بذار یه چیزی بگیم وبخندیم

من ـ باشه

خلاصه ان چهار دختر نزدیک شدن ومن شروع کردم به خواندن شعری و شکلک خواننده ها در اوردن و پارسا هم خودشو به شکل نوازنده ها در اورد و دیدم اون دخترا  دارن بدون این که به ما نگاه کنن میخندن ورد میشن اما یکی از انها نمیخندید و نفر اخر بود نفر چهارم سمت راست ان دختر ها تعجب کردم و همیطنور به او خیره شدم و  وقتی رسیدن به صد متر انور تر دیدم او داره میخنده پس اون چلو من نمیخندید خلاصه روز سوم فرا رسید زنگ خورد و من  به طرف دفتر معلما رفتم و از اقای ادبیاتمون خداحافظی کردم و تند به سمت در مدرسه امدم پارسا نبود بچه ها همه سوار سرویس و یا دوچرخه هاشون شدن و ان هایی که پیاده بودن رفتن و من موندم

یک ربعی گذشت و دیدم پارسا داره میاد به سمت در از مدرسه ازش پرسیدم کجا بودی؟ که گفت هیچی بابا امروز علوم که دیدی چقدر سخت بود مثل این که اقای علوم برگه ی منو صحیح کرده و تک شدم اخه من همیشه خوب میشدم

گفتم مهم نیست پارسا یک بار اشکالی نداره و هر دو منتظر سرویس شدیم اخه اونم همراه من بود چون فاصله ی ما یک کوچه بود خلاصه منتظر شدیم که دوباره ان چهار دختر داشتند رد میشدن که وقتی اومدن رد بشن من بلند گفتم <سلام> تعجب کردن اونا ولی همینطور رفتن و دوباره شروع به خندین کردن و بعد همان دختر را دیدم که با چهره ی ساده اش اروم لبخند میزد قیافش خیلی خیلی خوشکل نبود اما میشد گفت خوشکل بود اما خیلی معصوم به نظر میرسید از او در طول دو روز در طول چند ثانیه خوشم امده بود این اولین جرقه ای بود که تو دلم زده شد و من هر روز میومدم و وقتی ان ها رد میشدن یک متلکی مینداختم مثل سلام ببخشید هم صحبت نمیخواین؟  . . . امروز درسا خوب بود؟ . .  . چرا میخندین اینقدر؟ . . .  خوشکل ندیدین؟ . . . به خانوم خانوما . . نخبگان سلام . . .

خلاصه کلماتی رو میگفتم و این یک سال گذشت و من هرگز روم نشد بگم ببخشید خانوما اجازه ی دوستی میدین یا حد اقل اون دختری رو که دوستش داشتم رو تعقیبش کنم و یا حد اقل وقتی تنها داشت در کوچه میرفت برم وباهاش صحبت کنم نه هرگز نمیتونستم انگار مانعی بود او همیشه همراه ان سه دختر بود و همیشه گوشه ی راست انها که دورترین دختر میون انها به من بود چقدر اورا دوست داشتم وقتی رد میشد گاهی اوقات فقط به صورتش خیره میشدم که دوستاش اینو میفهمیدن که من به او خیره شدم شاید فکر میکردن  من  نظر . . .

خلاصه سال دوم هم گذشت ومن در درس تاریخ کمی نمره کم اوردم و از معدل بیست جا ماندم .

*

سال سوم شروع شد و انها مثل همیشه ان چهار نفر رد میشدن

ومن بازم هرگز نتونستم به او  بگم خانوم میشه یه لحظه با من صحبت کنین؟

نه آه خدای من هرگز نمیشد چرا؟ نمیدونم . . .

ـ سلام اقا پسر خوبی؟

من ـ سلام شما خوبی؟

ـ بله میشه دقایقی رو با من صحبت کنین؟

من ـ بله چرا که نه بفرمایین خانوم من خودم تو طول این مدت خواستم با شما صحبت کنم اما روم نشد بگم

ـ اقا؟ با من ازدواج میکنین؟

من ـ بله چرا که

از این حرف خودم خندم گرفت که ادامه داد

ـ پس فردا با هم ازدواج میکنیم خب؟

من ـ باشه الان بریم یه دوری بزنیم

بلند شدیم و رفتیم تا یه دوری بزنیم دستش تو دستم بود همه جا خلوت بود دوتایی ایستادیم هد دو تا دستامونو رو هم گذاشتیم صورتامونو نزدیک هم اوردیم لبخندی زدیم از روی محبت

نگاهی به اطراف کردیم

هیچ کسی در خیابان و کوچه نبود

اونو محکم تو بغل گرفتم و بعد دوباره به هم نگاه کردیم صورتامونو نزدیک نزدیک به هم کردیم داشت نزدیک تر میشد نزدیک تر . .  .

<بلند شو پسر بلند شو مدرست دیر شد سرویست داره بوق میزنه و من بلند شدم و تند دست و صورتمو شستم و اماده شدم برم مدرسه تازه خوابم یادم امد

خلاصه یه روز از خالم پرسیدم خاله من میخوام تو اینده یک کتاب بنویسم شایدم فیلمش کنم ولی میخوام  بدونم اگه ادم یکی رو دوست داشته باشه خواب ببینه بهش رسیده بهش میرسه؟
نه

نمیرسه

از کجا مطمئنین؟
من کتابشو خوندم خیلی جاها هم شنیدم

مرسی خاله

وای چه شوکی بود خدای من  .  . . من به او نمیرسیدم ولی باید سعی خودمو میکردم

اره

اخرای  سال سوم راهنمایی بودم امتحانارو دادم به خوبی  و اورو هم مثل همیشه هر روز میدیدم.

خلاصه اخرین روز امتحانای سال سوم فرا رسید

نمیدونستم قراره در دبیرستان همدیگر رو ببینیم؟ یا نه؟

اگه من میجبور بودم برم مدرسه ی دیگه چطور؟ اخه دبیرستانی نزدیک  منطقه ی اونا نبود پس من چطور اونو میدیدم؟ اره باید اونو تعقیب میکردم

امتحانمو دادم امتحان امادگی دفاعی بود که خیلی ساده بود و من بعد یک ربع از جلسه بیرون اومدم پارسا هم پنج دقیقه بعد در اومد و دوتایی دم در رفتیم دیدم اونا دارن میان فقط یک کلمه از دهنم خارج شد خداحافظظظظظظظظظظ

که از اون شنیدم گفت <گودبای>

وای اون جواب خداحافظیمو داده بود خواستم حرف دیگه ای بزنم که نتونستم خشکم زده بود وای خدای من چه صدای قشنگی دیدم دارن دور میشن به پارسا گفتم همینجا باش من الان میام تا اومدم برم تعقیبشون کنم دیدم سرویسم بوق زد خواستم نرم بگم خودم میام ولی دیدم مدرسه ی ما اینور شهر و خانه ی ما اونور شهر و راه رو هم بلند نبودم گوشیه م نداشتم وای باید چیکار میکردم؟ چرا؟؟؟ چرا اینقدر من بد شانس بودم به ناچار سوار سرویس شدم و وقتی میگذشتیم اورا از پشت شیشه برای اخرین بار دیدم و در دل گفتم :

گود بای تو همیشه در دلم خواهد ماند به یادمنم باش . . .

خلاصه مجبور شدم دبیرستان رو در یک جای دیگه و منطقه ای که با راهنمایی من و منطقه ی خانه ی ان دختر خیلی  فاصله بود و من هر وقت که میخواستم سری به او بزنم نمیشد اصلا انگار همه چیزدارن با هم دست میدن و یک دست میشن تا من به او نرسم خلاصه  دبیرستان رو پشت سر گذاشتم

یعنی اول و دوم و سوم رو خوندم

سال پیش دانشگاهی بودم که نورورز بود و فامیل هامون از کرمانشاه امده بودن  ومن باید انهارو برای گردیش میبردم و جای زیبای شهر رو نشونشون میدادم ان هارو به یه هتل سنتی بردم و روی تخت نشستند خیلی خوششان امده بودهی به دیوار ها شیشه ها گچ بری ها نگاه میکردن خلاصه قلیان هم اوردند و مشغول کشیدن بودن هم دخترشون هم پسرشون هم زنشون و هم  مردشون!

منم با لبخند داشتم نگاهشون میکردم تا این که دیدم  نزدیکای ۱۰-۱۱ نفر وارد هتل شدن

مردا با کت و شلوار و زناشون چند تاشون با چادر و سه تاشون با مانتو وخیلی هم خوشتیپ رفتند  و روی تخت بزرگتری نشستند کمی به چهره هاشون خیره شدم

.

نـــــــــــــه او؟

اینجا او اینجا چیکار میکرد؟ دست  در دست یک پسر اینجا؟

آه دیدم اورا پس سالها او هیچ فرقی نکرده بود قد کشیده بود او مثل همیشه زیبا و خوشکل بود در دل گفتم وای مرسی خدای من ممنون ازت من اون وباز دیدم و این دفعه فرصتو از دست نمیدم اما ان پسر کی بود؟ برادرش؟  شایدم فامیل هاش نه دوست پسرش نبود چون نمیتونست جلو خانواده اش دوست پسر داشته باشه خلاصه ارام ارام نگاه انها میکردم تا این که یکی از ان زنها که سالخورده بود گفت

شماها چقدر خجالتی هستین بابا مثلا نامزدینا  چند وقت دیگه عروسیتونه. . .

چی میگفت؟
چی ؟ ؟  ؟ نه امکان نداشت او پیرزن بود سرش نمیشد اما چرا؟ اون؟  یعنی به این زودی؟ چرا اخه  برای چی؟

جمله ی اون پیرزن مثل پتکی بود که محکم روی سرم کوبیده شد از فامیلامون معذرت خواستم و رفتم به سمت دستشویی و با بسه شدن در دستشویی مات و مبهوت به اینه نگاه میکردم خودمو میدیدم وای چرا؟

و بعد مثل بچه ها شروع کردم به گریه کردن و هق هق کردن و صورتمو محکم در دستانم گرفته بودم  همه ی ان خاطرات دوران مدرسه و راهنمایی در ذهنم گذشت حتی ان روز که عکسمو انداختم رو زمین و بعدش که رفتم تو  مدرسه و در اومدم دیدم عکسم نیست حتام برداشته بودن وای خدا چرا؟

باید میپذیرفتم ولی زندگی بودن اون اصلا امکان نداشت و نداره   هرگز

خلاصه صورتمو شستم و با دستمال خشکش کردم و الکی برایا ین که نفهمن گریه کردم تند سمتشون دویدم و گفتم یکی   تو چشام فوت کنه اخ خاک رفت تو  چشم و بعد از یک ساعتی به خانه رفتیم ان شب تا صبح بیدار پشت سره م اشک میریختم دستام رو زیر سرم گذاشته بودم طاق باز خوابیده بودم به سقف نگاه میکردم تمام سکانس های ان شب به روی سقف اتاق بود داشتم میدیدم وای خدای من ن ن ن ن ن چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . و  همان شب خیلی کفر گفتم خیلی ادم بدی شدم

دیوانه شدم بودم

روانی . . .  و هی ا خودم حرف میزدم اونو نفرین میکردم بعدش میگغتم نه اشتباه گفتم

خودمو نفرین میکردم

از خدا گله میکردم و پشت سر  هم حرف میزدم اما اروم میگفتم

اون پسر کجاش خوشکل بود اون وبه من ترجیح دادی؟

خدایا اخه واسه چی مگه من جوون بدی بودم؟ چرا من که اونو دوست داشتم چرا ازم دورش کردی هان فکر کردی حسنته خدا؟ هان؟؟؟؟؟؟
وای من چرا انقدر احمق بودم ای کاش جای عکس شمارمو انداخته بودم

ای خدا

دیدی چه بلایی سر من اوردی؟

و بعدش پشت سر هم مینوشتم و اشک میریختم مینوشتم و اشک میریختم پشت سر هم . .  .

ای کاش یک نگاهی به من میکردی.

ای کاش واسه یک بار میگفتی

دوستت دارم

چی میشد زبونت کم میومد؟

نکنه دوستم نداشتی؟

نه تو خیلی دوستم داشتی

خیلی نه ولی ازم خوشت میومد

من پسر خوبی بودم من به تو نظری نداشتم

منو داشته باش که حتی لباس عروسیتو  تو ذهنم مجسم کردم وکت و شلوار خودمو

*

آن افسوس اورا دیدم پس از سالها او هیچ فرقی نکرده او همان هست که بود زیبا و خوش چهره صورتی معصوم نگاهی معصوم همان دختر مهربان و پاک کسی که میخواستم باهاش درد دل کنم اما افسوس فقط خاطره هامون مونده عزیزم به یاد منم باش

خوش بگذره با شوهرت شاید دوباره همدیگرو دیدیدم و تو بچه ای در دست داشته باشی و من هنوز ازدواج نکرده مات و مبهوت به تو و شوهرت و بچه ات نگاه میکنم و لبخندی میزنم تو. خیلی خوشبختی افسوس میخورم  که چرا مال من نشدی

کار سرنوشته لعنت بر سرنوشت. .  .

خوشبخت باشی عزیزم به یاد منم باش .

 

۱۳۸۳/۶/۲۸

نــــامی ۱۹۰۰

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:9 توسط M.B|


آخرين مطالب
»
» چقدر بده
»
»
» دلم گرفته
»
»
» تنهایی . . بی عقلی . . تکراری
» نگاهم کرد
» چه سود؟
Design By : Pars Skin